یه زخم تازه کم دارم، برای باور پاییز...
«برای برادرم؛ که خیلی دور، نزدیک است» نه، اینجا که نیستی همه چیز آنقدرها هم که تو گفتی خوب نیست! البته اگر از این حس جاذبه ای که نیوتون شعرت دوباره در من کشف کرد بگذریم! یادت باشد اینبار که بدون هم به استوا رفتیم، برایم تعریف کنی که چطور از سیب سهراب به سیب نیوتون رسیدی!! و اینکه آیا آن بارانی که گفتی پشت خانه آن زن، همان باز بارانِ کودکی هایمان بود؟ با همان ترانه قشنگ؟ یا نه؟! از آن ترانه های هیچکس نخوانده یِ هنوز در زیرزمینت؟!! ... برای پدر که بدون تو کوچه های شهر، بزرگراههای گمشده چه فرق که حالا چند خیابان هاج و واج؟؟ یا برای مادر که دیروز آسمان و امروز ابریست برای تمام فصول. یا من که درد لعنتیِ کلیه هایم به مغزم زده و سنگ گیجه هایم را نمی توانم با هیچ سروده ای دفع! برای ما که بدون تو سلول های فراموش شده ی خاطرات خاکستری هستیم، و هیچ یادی ما را به حافظه نخواهد آورد. ... باور کن نبودنت که نه، بودنت اتفاق قشنگی بود. دست کم برای من که پس از کوچ رخت خوابت، آنقدر حجم خالی ام اتاق شد، که می توانم تا ابد برای هر خاطره یک رخت خواب پهن کنم!! برای من که حالا بعد از سیب نیوتون تو از هشت کتابم سیب زمینی سقوط میکند و زندگانی را باید با پوست آبپز کنم!! برای من که مدتی ست شعرهایم آلزایمر گرفته اند نبودنت قشنگ نیست... ... برای برادرت این جبر جغرافیا که تو را به تاریخی ترین فاصله بینمان فرستاد، اتفاق قشنگی نبود. ... می بینی! برای ما نه، اما برای خودت که رفته ای تامثل برق شعر بگویی، شاید. برای تو که تا دیروز شاگرد بودی و حالا شاعر! پس یادت باشد زودتر برگرد تا دوباره مثل هیچوقت روبروی دریایی که شهرمان نداشت بنشینیم و به سیگارهای شاعر فکر کنیم و تا خودِ سیب زمینی صبح بخوریم... (خاطره باز) آه! ای گل تشنه! من به آسمون رسیدم من نقش خدا رو روی دیوارا کشیدم . . . . تا ریشه تو اسیر تو خاک آوای منم می مونه غمناک.
کَتَبْتُ قِصّةَ شوقی وَ مَدْمَعی باکی: اَنا اِصْطَبَرْتُ قتیلاً وَ قاتلی شاکی!.. (حافظ) یک عمر منتظر که شانه هایم زخم شوند، اما حالا پیشانی ام زخم شده است! یاد این خاطره آتش زده بر جان و تنم؛ لحظه ای را که به شیرینیِ میلاد تنت شمع شدم تا که گرمای نفسهای تو خاموش کند جان مرا. . . . . حال خاموش شدم. دردیست دردیست.. دردیست... . . . . خونت جوان بماندو پایت پیر شود! « - نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت. در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر. دست از گمان بدار! با مرگِ نحس پنجه میفکن! بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...» ما کاشفان کوچه های بن بستیم حرف های خسته ای داریم... . . . . این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند!
امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده تو؛ صبح دل آرایی من؛ شام دل آزرده ... امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری تو؛ هق هق دریا وار من؛ شبنم بیداری...
مارگاریتا، مارگاریتا مارگاریتا مارگاریتا . . . . مارگاریتا مارگاریتا مارگاریتا، . . . مارگاریتا! سوزن گرامافون روی نام تو گیر کرده است...
نه... از کفر من نترس! . . . من به نمی دانم هایم ایمان دارم.
بی لشگریم، حوصله ی شرح قصه نیست
فرمانبریم، حوصله شرح قصه نیست با پرچم سفید به پیکار می رویم ما کمتریم، حوصله شرح قصه نیست فریاد می زنند ببینید و بشنوید کور و کریم، حوصله شرح قصه نیست تکرار نقش کهنه خود در لباس نو بازیگریم، حوصله شرح قصه نیست آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند یکدیگریم، حوصله شرح قصه نیست همچون انار، خون دل از خویش می خوریم غم پروریم، حوصله شرح قصه نیست آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست پی می بریم؟ حوصله شرح قصه نیست... (فاضل نظری)
آمدم بگویم .... . . . دهانم گرگ شد صدایم را بلعید!
زمین را که از پا نمی نشیند تو بیدار کرده ای؟...
گام معلق آنجلوپولوس تئودور آنجلوپولوس کارگردان شهیر یونانی در گذشت. به یاد خاطراتی چون: "ابدیت و یک روز" ، "دشت گریان" و "گام معلق لک لک" - یک لحظه سکوت -
شب و روزت همه بیدار که آید شاید، کور شد دیده بر این کوره رَهِ شایدها شاید ای دل، که مسیحا نفست آمدو رفت باختی هستی خود بر سر می آیدها... (حسین پناهی)
ایشان، پریشان اند. پریشان تر از من. و در تب تو از من بیشتر افروخته. سوخته تر. ایشان؛ رگ ها، مویرگ ها، رشته ها، سلول ها، . . . . . جانم آتش گرفت. (خاطره باز)
آنقدر تو را باور دارم که اگر بگویی باران می بارد خیس می شوم...
این زمستان هم که بیاید هنوز چیزی شبیه چشم های تو را کم دارم.
«تقدیم به مجید عزیزم» شمع و گل و پروانه، میلاد پنجم دی! یک آدم دیوانه، میلاد پنجم دی! تعبیر خواب پرواز، تسکین درد آغاز آغاز یک کرانه، میلاد پنجم دی! دی - 64 - پنجم، تاچندبار پنجم اکران سالیانه، میلاد پنجم دی! دق کرد قلب آواز، مرگ سرود پرواز تدفین یک ترانه، میلاد پنجم دی! ایمان ذهن خسته، چشمان بازِ بسته انکار شاعرانه، میلاد پنجم دی! آغاز عصر دیوار، تجمیع دین و سیگار کابوسِ سقف خانه، میلاد پنجم دی! بنویس دی بخوان تیر! بهتان، فریب، تحقیر گرگ است این زمانه، میلاد پنجم دی. (خاطره باز)
اتل متل خزون رفت این فصل مهربون رفت تابلوی ابر خونی رو بوم آسمون رفت ابری که گریه می کرد واسه زمین پردرد برای آدمای خسته و زار و دلسرد اتل متل کجایی؟ پاییز تن طلایی قشنگ ترین خاطره برای من شمایی برگای زردتون کو؟ آذر سردتون کو؟ جارو خاک انداز اومد پس خاک و گردتون کو؟ * * * بچه هفت ساله نق نقو کو؟ کفترای چاهی و بق بقو کو؟ خانم معلم نیومد تو کلاس پس صدای کفشای تق تقو کو؟ هفت سالگیمو کجا جاگذاشتم از تو کدوم خاطره بر نداشتم چقدره زودگذشت فقط یه لحظه انگاری چشمامو رو هم گذاشتم سفر سلامت ماه ابر خونی کی گفته پیری؟! تو هنوز جوونی میری ولی همیشه روی طاقه پنجره اتاق من می مونی * * * منتظریم تا سال بعد دوباره مهر بیادو همش بارون بباره وا کنه باز مدرسه های شهرو بچه هارو توی کلاس بیاره پاییز من همیشه برقراری خداییشم قشنگتر از بهاری بذار خلاصت بکنم عزیزم برای من حکم بهارو داری (خاطره باز)
اَلَم تَرَ کَیفَ... . سنگم می زنی . طَیراً اَبابیل... . آی پرنده بی احساس، شاید.. . سنگ . شاید این سپاه... . سنگ . . این اَبرَهه... . . مِن سِجّیل. (خاطره باز)
تو را نه عاشقانه و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه، که تو را عادلانه در آغوش می کشم. عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جایِ خودش باشد؟؟؟...
دستم از شانه فوران کرد و گدازه از لب آتشفشانِ ساکت تا سینه دلتا جاری!! . . -صد سال بعد - رسوب بوسه. . . - هزار سال - . . استاد جغرافیا: از اینجا رود به دریا... . . نه! دریا به رود ریخته بود. (خاطره باز)
دوباره مرا از عشق سیر می کنی دوباره دل جوان مرا پیر می کنی قرار ما بعد از کلاس آخر بود تو دوباره نیامدی و دیر می کنی سر انجام می آیی و مِن مِن کنان دوباره سر دوستت دارم گیر می کنی و برای اینکه بخندم دور گردن من دوباره دست خودت را زنجیر می کنی دوباره نگاه می کنم تو را نمی دانم چگونه نگاه مرا تفسیر می کنی سهم ما دوباره گریه است، پیوسته فضای شعر مرا دلگیر می کنی " دوباره ها " هدیه به تو، گرچه می دانم دوباره به نفع خودت تعبیر می کنی! (خاطره باز)
از ابتدای تو آخر سقوط خواهم کرد به سمت دوزخ باور سقوط خواهم کرد و بعدِ آن همه اوج در نگاه تو اکنون به روی قلب خودم با سر سقوط خواهم کرد تمام فرصت پروازم برای تو، پس من بدون بالی و بی پر سقوط خواهم کرد پریدم از لب دیوار تن، ندانستم درون یک دل بی در سقوط خواهم کرد نگو چگونه سقوط می کنی، تماشاکن شبیه نعش کبوتر سقوط خواهم کرد بریدم از تو امید و از همین امروز برای یک دل دیگر سقوط خواهم کرد برای اینکه غزل بگویمت در این آخر به روی کاغذ و دفتر سقوط خواهم کرد نوشته کسی در ابتدای هر صفحه از ابتدای تو آخر سقوط خواهم کرد (خاطره باز)
لالا لالا بخواب، دنیا دیوونه ست بخواب عاشق کشی رسم زمونه ست لالا لالا بخواب، دنیا حسوده از اول جای ما اینجا نبود لالا لالا بخواب، دنیا سیاهه ببند چشماتو وقت خوابه ماهه لالا لالا بخواب، دنیا دروغه دل لیلا ها بدجوری شلوغه لالا لالا بخواب، دنیا چه زشته تو این اوضاع جهنم هم بهشته لالا لالا بخواب، دنیا سرابه صدای تیشه کو! فرهاد خوابه لالا لالا بخواب، دنیا حقیره هنوز چیزی نداده پس می گیره لالا لالا بخواب، دنیا پلیده به جای تو به شیرین خسرو می ده لالا لالا بخواب، دنیا عجیبه سراسر خنده و گریه ش فریبه لالا لالا بخواب، دنیا همینه ببین پاهات هنوز روی زمینه لالا لالا بخواب، دنیا یه ذره ست کنار قلب تو دنیا یه قطره ست لالا لالا بخواب، دنیا می دونه کی تو گوش کی لالایی می خونه (خاطره باز)
از خواب ها پرید، از گریه ی شدید اما کسی نبود... اما کسی ندید... از خواب می پرم، از گریه ی زیاد از یک پرنده که خود را به باد داد از خواب می پری از لمس دست هاش و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش از خواب می پرم می ترسم از خودم دیوانه بودم و دیوانه تر شدم از خواب می پری سرشار خواهشی سردرد داری و سیگار می کشی از خواب می پرم از بغض و بالشم که تیر خورده ام که تیر می کشم از خواب می پری انگشت هاش در... گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر... از خواب می پرم خوابی که درهم است آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است از خواب می پری از داغی پتو بالا می آوری... زل می زنی به او... از خواب می پرم تنهاتر از زمین با چند خاطره، با چند نقطه چین از خواب می پری شب های ساکت ِ مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه! از خواب می پرم از تو نفس، نفس... قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس... از خواب می پری از عشق و اعتماد! از قرص کم شده، از گریه ی زیاد از خواب می پرم... رؤیای ناتمام! از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام از خواب می پری با جیر جیر تخت از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت... از خواب ها پرید در تخت دیگری از خواب می پرم... از خواب می پری... چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم (سید مهدی موسوی) خواستم
داد شوم... گرچه لبم دوخته است (سید مهدی موسوی)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است
خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
وسط گریه ی من رقص جنوبی کردی
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردی
کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید!
دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیون باختم و جان دادم!
یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!
با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گل دادن تو در وسط ِ دروازه
آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم
«آفرین بر نظر ِ لطف ِ خطاپوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود
از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختم! آخر بازی، همگی دست زدند
از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
عینک دودی ام از تو متلک می انداخت
بعد هر سکس، مرا عشق به شک می انداخت
خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر باد شدم با موتور همسایه
حسّ عصیان زنی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود
زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود»
روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت به تن ِ بندری ات می لرزید
خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود
خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو
خسته از بازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته
شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستی از دست تو از ریل، مرا خارج کرد
سوختم از شب ِ لب بازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من
کز شدم کنج اطاقم وسط ِ کمرویی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی
مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!
کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم
بال داریم که بر سیخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!
دکتر ِ مرده که پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»
فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خود ِ تو زیتون خورد
شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد به زیتون و به لب های شما
شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبح، کنار تلفن زار زدن
شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تو در طول شب بدبختم
شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغوش کسی در وسط تنهایی
شب ِ پرواز شما از قفس خانگی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام
خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنم... دیدم و دیدی: لختم
فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»
از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!
وسط آینه دیدی و ندیدم خود را
در شب یخزده سیگار کشیدم خود را
به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی
درد بودیم اگر دردشناسی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم
گریه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی
گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت
عشق، آزادی ِ تو بود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»
سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که کردیم دعا تا که چه با ما کردند!
صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
به تو پیغام ِ من از داخل زندان نرسید
گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»
خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!
از دروغی که نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»
خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!
خسته از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده
می نشینم وسط ِ گریه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود
گم شده در وسط اینهمه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تو با هر بوق
به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنی منتظر ِ هیچ کست زنگ زدن
به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنی گریه کنان روی کتاب ِ «حافظ»
به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنی رقص کنان در وسط ِ بارانت
به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



